باز می گردم..


تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

باشد..تو خوبی!

خانم سین خیلی راحت و بی امان از کلمه "فاجعه" استفاده میکرد
و فاجعه واقعی آنجا بود که در تمام موضوعات علمی،فرهنگی،اجتماعی،اعتقادی،اقتصادی و غیره به شکل عجیب و غیر قابل باوری صاحب نظر بود.
فلان سریال پر مخاطب تلویزیون فاجعه ست
عملکرد فلان شخص در فلان بخش فاجعه است
فلان برنامه با رویکرد اهمیت صرفه جویی فاجعه ست 
فرهنگ مردم زادگاهش فاجعه ست
اگر فلان معلم فلان مدرسه کم کاری می کند پس شیوه آموزش و اصل تعلیم و تربیت اساسا فاجعه ست
چون ترافیک در شهر من بیداد می کند پس شهر من با تمام ریشه و پیشینه اش با تمام افتخارات و سربلندیهایش... است


بحث احترام و کوچک بزرگی اگر نبود دلم میخواست بلند سرش داد بزنم که  "باشد تو خوبی!"
تحسین کردن فرهنگهای دیگر و تحقیر خودت و مردمت تو را به جایی نمی رساند.
شنیدن یک مشت حرفهای پوچ از یک عده آدمهای بی اطلاع و کم دانش و شاخص قرار دادنش بعنوان باورهایت تو را به جایی نمی رساند,حتی باعث در جا زدنت هم نمی شود..که تو را به عقب بر میگرداند..


خلاصه اش می شود اینکه در تاکسی،در مترو،در صف نانوایی،در اتوبوس،در.. گوش مردم را از افاضاتمان پر نکنیم...یک عده این وسط در حال یادگیری اند..دارد باورهایشان شکل میگیرد..



اردیبهشت ۰ نظر ۱

یاد باد آن روزگاران

پیرزن مهربان محله را عمه خانوم صدا میکردند.با پسر و عروسش زندگی میکرد ،حدود 70 سال سن داشت اما  سرحال و قبراق بود.به گواهی خودش و عروسش سختی زیادی کشیده بود اما هربار کمر راست کرده و چون کوهی استوار بود.رد تازیانه روزگار را از خطوط چهره اش میشد خواند..گویی عمه خانوم با صبرش روزگار را از رو برده بود..
عمه خانوم موهایش را رنگ میکرد و ظاهرش مرتب بود.به قول معروف برای دل خودش زندگی میکرد..گاهی کفشهای پاشنه بلند ورنی میپوشید ،لباسهای به اصطلاح پلوخوری اش را می پوشید، از همیشه آراسته تر در کوچه قدم میگذاشت و با اهالی خوش و بشی میکرد.تمام طول کوچه را با غرور قدم میزد گویی دختر جوانیست که برای اهالی کوچه دلبری میکند.
با همان افکار کودکی ام مجذوب عمه خانوم میشدم و تا انتهای کوچه نگاهش میکردم و تق تق کفشهایش را میشنیدم ...
با تمام مهربانی اش اخم و عصبانیت زیادی هم داشت،گاهی اوقات که کسی ندانسته او را ننه،بی بی و امثالهم صدا میکرد،یا سر و صدای بچه های کوچه از حدی که بالاتر میرفت خشم عمه خانوم شعله ور میشد.با این حساب گاهی خودش همبازی آنها میشد و بچه ها از بودنش لذت می بردند.
عمه خانوم ساکن کوچه ای بود که چهارسال از کودکی ام در آن کوچه گذشت.

گاهی که فکر میکنم میبینم دنیای جوانهای امروز و جوانهای دیروز به راستی چقدر متفاوت است...عمه خانوم در آستانه 80 سالگی هنوز جوان بود و امروز جوانی را میبینم که 20 ساله نشده افکارش پوسیده اند.

و تمام آن خاطرات در آن کوچه جا ماند ..ساکنانش و یادهایشان کم کم به فراموشی سپرده شدند.. وهمین چندسال پیش بود که  شنیدیم عمه خانوم به رحمت خدا رفته..خدایش بیامرزد..

اردیبهشت



اردیبهشت ۰ نظر ۱

آینه،دلواپس حال من است

هی بخوای خودتو بزنی کوچه علی چپ و روزهارو بگذرونی،هی چشمتو بدوزی به صفحه مانیتور،هی بگی همه چی خوبه،من آرومم
بعد یهو یه تلنگر تورو به خودت بیاره و بفهمی ... ساله شدی و اندازه همین چند سال اما زندگی نکردی.
بعد برگردی گذشته  ،هی فکر کنی،هی تو خودت غرق شی،هی حافظه ت رو بچلونی و نتیجه ش بشه چند تا خاطره کوتاه که سر و ته ش توی یه کاغذ آ چهار هم میاد..
و تازه بفهمی چند ساله داری نفس میکشی ولی زندگی نمیکنی،چندساله تولدات رو یجا ثبت میکنی اما حواست نیست از یک سال گذشته چیزی اصلا برای ثبت کردن وجود نداره.
به رسالتی که خدا برات معین کرده فکر کردی؟
فکر کردی این نفسها عاریه است؟
حضور هیچ کس توی این دنیای بزرگ بیهوده و بی علت نیست..خدا بر دوش هر آدم رسالتی گذاشته که حضورش توی دنیا فقط و فقط فرصت به انجام رسوندن اون رسالته.
نکنه فرصت تمام بشه و آدم نشده باشم
نکنه از اوج به حضیض برسم
نکنه به آرزوهای شرافت مندانه م نرسیده باشم
نکنه ..

خدااا..

اردیبهشت ۰ نظر ۱

سر آغاز


بدنیا آمدم تا بزرگ شوم
هر روز.
حتی اگر شده به قدر ثانیه ای.
به گمانم این سالها مسیر بزرگ شدن را از یاد برده ام
می توانم تا انتهای این راه بروم
می توانم تصمیم تازه ای بگیرم.

دستانم را بگیر خدا،
باز می گردم..

اردیبهشت ۰ نظر ۰
عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود..


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان