باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

مشخصات بلاگ
باز می گردم..

عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود..


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

آیةالله بهجت(ره):

یکی از چاره جویی های شرعی برای برآورده شدن حاجات و استجابت دعا،اینست که شخصی که حاجت یا گرفتاری دارد دعا کند و از خدا بخواهد که تمام گرفتاریهای مشابه گرفتاری او را از تمام مومنینی که گرفتارند رفع و یا هر حاجتی نظیر حاجت او دارند،برآورده شود.زیرا در این صورت مَلَک برای خود انسان دعا می کند و دعای ملک مستجاب می شود.این گونه دعا کردن در واقع دعای به خود کردن است.


........................................................

برخی موانع استجات دعا


1.گناه

2.ترک دعا هنگام خوشی ها

3.نافرمانی و رنجاندن والدین

4.به تاخیر انداختن نمازهای اول وقت

5.بد زبان بودن

6.سوءظن داشتن به افراد مومن و بد طینت بودن

7.با دورویی و نفاق رفتار کردن با مومنین

  • اردیبهشت

اونقدر که نگرانی بابت یه چیزا بزرگه که گاهی دلت میخواد وسط یه عمل انجام شده بگی نخواستیم آقا.ما نیستیم..

بی خیال ترین آدم دنیا هم که باشی یه وقتا تشویش و دلهره قلبت رو به تک و تا میندازه..

نمیخوام بعدها چوب یه تصمیم اشتباه رو بخورم که تو درایت دادی تا به خطا نرم...

یه چیزی رو میدونی؟بابت گرفتن بعضی تصمیمها باید کاربلد باشی,باید خم و چم یه چیزا دستت باشه..که اگه بلدِ راه نباشی میشی مثل من پُرِ فکرای پریشون..

ولی منِ نابلد هم باید زندگی کنم...پشتم به خداییت گرمه و بزرگیتو واسطه قرار میدم که اگه راهی رفتم اشتباه نباشه..

خیلی دوستمون داشتی که وسط آدمهات بی پناهیم..خیلی دوستمون داشتی که تنها پناهمون همیشه خودت بودی..که وقت گرفتاری فقط اسم خودت رو بلد بودیم...راهمون رو روشن کن خدا..از زمین و آدمهات ترس دارم..مثل همیشه کنارمون باش

توکل به خودت...یا الله العظیم


  • اردیبهشت

دوست داشتن آدم‌های بزرگ، انسان را بزرگ می‌کند و دوست داشتن آدم‌های نورانی به انسان نورانیت می‌دهد. اثر وضعی محبوب، آنقدر زیاد است که آدم باید مراقب باشد مبادا به افراد بی‌ارزش علاقه پیدا کند.(استاد پناهیان)


+ همین که تو هر صبح در خیال منی

                                حال هر روز من خوب است.

  • اردیبهشت

گم شدن در دنیای رنگارنگ پارچه ها آنقدر برایم لذت بخش است که شده جزء تفریحاتم.
جزء آرام بخشهایی که وقتی حالم خوب نیست برای خودم تجویز می کنم.
گاهی فقط دیدنش..گاهی خریدنش..گاهی دوختنش

پارچه های گلدار و رنگهای شاد
پارچه های ساده ی با وقار
پارچه های خالدار دخترانه
پارچه های نرم و مخملی و پرز بلند
پارچه های طرح دار با نقوش پیچ در پیچ 
گیپورهای ساده و ارزان قیمت
دانتلهای پر کارِ سنگ دوزی شده

تورهای مشبک (مخصوصا اگر دامن پف دار یک پیراهن زیبا باشد)


و وقتی به خودم می آیم که ناراحتی هایم را لابلای تارو پود همان پارچه ها جا گذاشته ام.


گاهی به قدر یک نفس کشیدن، وسط دل آشوبه های هرروزمان، دلخوشی میخواهیم.
خدا این دلخوشی هایِ دم دستیِ کوچک را از ما نگیرد..




  • اردیبهشت

به نظرم خوب نباشه نسبت به تغییر کردنِ هر گوشه از زندگیت مقاومت کنی و با هر تغییری تا مدتها حس ناامنی از موقعیت جدید و حس دلتنگی برای موقعیت گذشته بهت دست بده

مثلا اینکه چندین سال ساکن یه خونه باشی و بعد بخوای بری یه جای دیگه..

مثلا اینکه دلبسته یه خواهر مجازی بشی و همه آینده های نیامده رو به حضورش گره بزنی و بعد برای همیشه بره.

مثلا اینکه وقتی کاج مطبقت خشک بشه افسرده بشی..

مثلا اینکه حتی وقتی گوشیت رو عوض میکنی دلت برای گوشی قبلی و خاطره هاش تنگ بشه..در این حد ریز و بی ارزش یعنی..

خوب نیست هی آویزون خاطره ها شدن..خوب نیست تو گذشته زندگی کردن...خوب نیست نصف عمرت به دلتنگی بگذره..خوب نیست دل بستن به اشیاء،به آدمهای رهگذر...خوب نیست مدام یه چیزی توی حال رو با یه چیزی تو گذشته مقایسه کردن و به نتایجی رسیدن.....زندگی مون در اسارت میگذره انگار..میتونه خوب باشه ولی نه تا این حد..

خوب نیست دل من..خوب نیست..بــــ فــــ هـــــ م..


+دل که سنگ و چوب نیست..و این دلبستگی های زمینی اتفاق است می افتد..

+ چه حرفها که درونم نگفته می ماند/خوش به حال شماها که شاعری بلدید

  • اردیبهشت

.در سال ۱۹۳۹ وقتی مسئولین شرکت گندم کانزاس متوجه شدند که مادران فقیر با پارچه بسته بندی آنها برای فرزندان خود لباس درست می کنند شروع به استفاده از پارچه های طرحدار برای بسته بندی کردند تا بچه های فقیر لباسهای زیباتری داشته باشند.و کاری کردند که آرم این شرکت با اولین شستشو پاک شود.

  • اردیبهشت
چو غنچه گر چه فروبستگی ست کار جهان 
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش



اگه در سختی هستی،
گره از مشکل خلق خدا باز کن تا خدا گره گشای کار تو باشد..


پیامبر(ص) می فرمایند: هر کس دری از شادی بر کسی بگشاید خداوند دری از شادی بر او بگشاید.
  • اردیبهشت

همین..



امام صادق(ع) می فرمایند: 

در شگفتم از کسی که اندوهگین است و به این ذکر پناه نمی برد؛

  • اردیبهشت

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی."

خدا گفت:

"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی."

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد...


  • اردیبهشت

پیرزن مهربان محله را عمه خانوم صدا میکردند.با پسر و عروسش زندگی میکرد ،حدود 70 سال سن داشت اما  سرحال و قبراق بود.به گواهی خودش و عروسش سختی زیادی کشیده بود اما هربار کمر راست کرده و چون کوهی استوار بود.رد تازیانه روزگار را از خطوط چهره اش میشد خواند..گویی عمه خانوم با صبرش روزگار را از رو برده بود..
عمه خانوم موهایش را رنگ میکرد و ظاهرش مرتب بود.به قول معروف برای دل خودش زندگی میکرد..گاهی کفشهای پاشنه بلند ورنی میپوشید ،لباسهای به اصطلاح پلوخوری اش را می پوشید، از همیشه آراسته تر در کوچه قدم میگذاشت و با اهالی خوش و بشی میکرد.تمام طول کوچه را با غرور قدم میزد گویی دختر جوانیست که برای اهالی کوچه دلبری میکند.
با همان افکار کودکی ام مجذوب عمه خانوم میشدم و تا انتهای کوچه نگاهش میکردم و تق تق کفشهایش را میشنیدم ...
با تمام مهربانی اش اخم و عصبانیت زیادی هم داشت،گاهی اوقات که کسی ندانسته او را بی بی و امثالهم صدا میکرد،یا سر و صدای بچه های کوچه از حدی که بالاتر میرفت خشم عمه خانوم شعله ور میشد.با این حساب گاهی خودش همبازی آنها میشد و بچه ها از بودنش لذت می بردند.
عمه خانوم ساکن کوچه ای بود که چهارسال از کودکی ام در آن کوچه گذشت.

گاهی که فکر میکنم میبینم دنیای جوانهای امروز و جوانهای دیروز به راستی چقدر متفاوت است...عمه خانوم در آستانه 80 سالگی هنوز جوان بود و امروز جوانی را میبینم که 20 ساله نشده افکارش پوسیده اند.

و تمام آن خاطرات در آن کوچه جا ماند ..ساکنانش و یادهایشان کم کم به فراموشی سپرده شدند.. وهمین چندسال پیش بود که   شنیدیم عمه خانوم به رحمت خدا رفته..خدایش بیامرزد..

اردیبهشت

  • اردیبهشت