باز می گردم..


تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

خود بینی

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی ست می دانم تو را تقصیر نیست


کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گِلِ خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

 

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست

 

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

 

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

 

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

 

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست


فاضل نظری



اردیبهشت ۰ نظر ۱

5 راه برای زندگی شادتر

1-کم توقع باش: انتظارات برآورده نشده ی ریز و درشت ما،مهمترین عامل ناراحتی ها،عصبانیتها و دلخوریهاست.

2- شادی را بخرید: بعضی شادیها خریدنی هستند مثل هدیه

3-همچون انسانهای شاد رفتار کنید حتی اگر شاد نیستید.

4-دوستان شاد داشته باش: شادی مسری است.

5-کار هنری : هرازگاهی به یک کار هنری کوچک سرگرم شوید.و این ربطی به استعداد شما در هنر ندارد.


اردیبهشت ۰ نظر ۰

هفت راز خوشبختی

متنفر نباش

عصبانی نشو

ساده زندگی کن

کم توقع باش

لبخند بزن

زیاد ببخش

و یک دوست خوب داشته باش..

اردیبهشت ۰ نظر ۱

یاد باد آن روزگاران

پیرزن مهربان محله را عمه خانوم صدا میکردند.با پسر و عروسش زندگی میکرد ،حدود 70 سال سن داشت اما  سرحال و قبراق بود.به گواهی خودش و عروسش سختی زیادی کشیده بود اما هربار کمر راست کرده و چون کوهی استوار بود.رد تازیانه روزگار را از خطوط چهره اش میشد خواند..گویی عمه خانوم با صبرش روزگار را از رو برده بود..
عمه خانوم موهایش را رنگ میکرد و ظاهرش مرتب بود.به قول معروف برای دل خودش زندگی میکرد..گاهی کفشهای پاشنه بلند ورنی میپوشید ،لباسهای به اصطلاح پلوخوری اش را می پوشید، از همیشه آراسته تر در کوچه قدم میگذاشت و با اهالی خوش و بشی میکرد.تمام طول کوچه را با غرور قدم میزد گویی دختر جوانیست که برای اهالی کوچه دلبری میکند.
با همان افکار کودکی ام مجذوب عمه خانوم میشدم و تا انتهای کوچه نگاهش میکردم و تق تق کفشهایش را میشنیدم ...
با تمام مهربانی اش اخم و عصبانیت زیادی هم داشت،گاهی اوقات که کسی ندانسته او را ننه،بی بی و امثالهم صدا میکرد،یا سر و صدای بچه های کوچه از حدی که بالاتر میرفت خشم عمه خانوم شعله ور میشد.با این حساب گاهی خودش همبازی آنها میشد و بچه ها از بودنش لذت می بردند.
عمه خانوم ساکن کوچه ای بود که چهارسال از کودکی ام در آن کوچه گذشت.

گاهی که فکر میکنم میبینم دنیای جوانهای امروز و جوانهای دیروز به راستی چقدر متفاوت است...عمه خانوم در آستانه 80 سالگی هنوز جوان بود و امروز جوانی را میبینم که 20 ساله نشده افکارش پوسیده اند.

و تمام آن خاطرات در آن کوچه جا ماند ..ساکنانش و یادهایشان کم کم به فراموشی سپرده شدند.. وهمین چندسال پیش بود که  شنیدیم عمه خانوم به رحمت خدا رفته..خدایش بیامرزد..

اردیبهشت



اردیبهشت ۰ نظر ۱
عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود..


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان