جمله خودم را با لحن سوالی تحویلم می دهد؛

چند سال است موقع کتاب خواندن حواست تکه تکه می شود و هر تکه اش جایی می افتد؟

بی توجه به سوال به این فکر میکنم کجا می افتد این حواس بینوا؟

و جواب می دهم؛


یک تکه زیر خاطرات خاک خورده ی رنگ پریده ،کمی نزدیک به سرخوشیهای محو کودکی 

یک تکه می افتد لای جزوه های دانشگاه کلاس ۳۰۲ وقتی چشم در چشم استاد دنبال همه چیز بودی غیر از اکسیداسیون اسیدهای آمینه

یک تکه می افتد به روزی که خواهرم بله گفت 

یک تکه,روزی که گریستیم 

یک تکه می افتد در هتلی در مشهد,پشت پنجره ای که مشرف به حرم بود و..

یک تکه همین چند وقت پیش وقتی به جای پیکر تنومند دایی جان یک مشت خاک را نگاه می کردیم 

یک تکه می افتد کنار اسم رفیق جان دبیرستانم,کنار خاطره هایش 

یک تکه مرا به الی گره می زند,همان که صدایش می کردم الهه ی ناز 

یک تکه می افتد وسط حسرتهایم,کنار روزهای در اوج بودن 

یک تکه می افتد کنار همین ثانیه ای که گذشت,همین ثانیه ای که شبیه سی و یک میلیون و پانصد و پنجاه و هشت هزار و صد و پنجاه ثانیه قبل گذشته بود..

یک تکه می افتد کنار حواس پرتی های روزانه ام که مدام یادم برود گلدان بگونیا باید هر روز آب بخورد,که یادم برود لیوان چایی را از روی میز بردارم,که یادم برود باز هم زیر قولم زدم,که یادم برود قرار گذاشته بودم کمتر غصه بخورم,کمتر در گوش خودم نجوا کنم,بیشتر آرام باشم بیشتر حواسم به خودم باشد,بیشتر مراقب قولم به برادر جان باشم,که سپرده بود مراقب قلبم باشم..



آهههههــــــ ....



می دانی؟!


من کمم..

برای این همه نگرانی کمم..

باید چند نفر بیشتر می بودم..

+با تمام اینها اما...یک پنجره ی رو به اردیبهشتم..


اردیبهشت نوشت