کمی دلخوش این روزهای نیامدن باش.با خودت فکر کن بهار همین یک عبوس لجباز را دارد که آن هم از خوب(!)حادثه سهم تو شده..کمی فکر کن اگر نباشم خوب است یا اگر باشم و هفتاد درصد روزم غرق در افکار عجیبم باشم؟!که فکر کنم تحمل دوباره دوری ات سخت است.که مدام بگویم دل جان یک وقت آرام نگیری ها..این آرامش موقتی است.

میگویی دوست داری روبرویت بنشینم تو سکوت کنی و دست زیر چانه ات بگذاری و من پشت سر هم حرف بزنم.نامرد نباش دیگر,من هم مثل خودت کم حرفم...گرچه پیش تو تمام قانونهای نانوشته ام,تمام بایدهایم رنگ می بازند..میگویی دوست داری نگاهم کنی..به اندازه تمام سالهایی که در بعیدترین حالت ممکن بودیم..من اینجا و تو ۵۶۴ کیلومتر دورتر از من..چه کسی باورش می شود؟

اصلا هیچ بگذریم..گله ای نیست...

تمام واژه هایم را قطار اگر کنم هم قد این فاصله نمی شود..

به قول شاعر"واژه را ورق بزن,بگذار بی حرف بخوانمت"


..................................................................

+ با دم دستی ترین تعریفی که از عشق می شود,باید بگویم این پست عاشقانه نیست.