من زنده ام 

چون امروز صبح وقتی در چشمهایت خیره شدم صدایم لرزید 

چون یاد این فاصله جغرافیایی که می افتم گردابی در درونم می لولد و مرا به خود می پیچد 

چون هی صدقه کنار میگذارم,هی آیة الکرسی میخوانم 

چون مدام پر از دلهره ام

که یک لحظه دلتنگی دستانش را بر گلویم فشار می دهد و بغض بر گونه هایم جاری می شود..

که در بی خوابی هایم من و ماه از تو میگوییم..از تو از تو از تو..



عشق سیلی می زند که بدانم زنده ام

که بدانم تو هستی و من چقدر خوشبختم..


یا حفیظ..


اردیبهشت نوشت