ÏÑíÇÝÊ ˜Ï ÇÒ ÍÌÉ Çááå

باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

مشخصات بلاگ
باز می گردم..

عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود..


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.

بداهه

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ

میخواستم چیزی بنویسم که نه شعار باشد,نه محتوای آه و ناله داشته باشد,نه شبیه شکست عشقی خورده ها شود,نه خواننده فکر کند نویسنده توهم قدیس بودن دارد,نه خواننده فکر کند نویسنده سندرم خودبزرگ بینی دارد,نه فکر کنند نویسنده علیرغم سنش در دنیای کودکی غوطه میخورد و حرفهای بچگانه میزند,نه شبیه آنها باشد که از خمیازه اول صبحشان را مینویسند تا خروپف آخر شبشان را...نه سوء تفاهمی برای کسی پیش بیاید,نه از تو تصویری غیر از آنچه هستی در ذهن خواننده پدید آورد,نه طولانی باشد,نه شکوه و شکایت و اخم و تخم و امر و نهی و..داشته باشد,نه..

که یادم آمد اصلا همان سکوت خودم از همه چیز بهتر است..که آخرش اگر اتفاق خوبی نیفتاد می گذاری پای اینکه آنجا باید حرف میزدی که نزدی,پس توقعی هم از کسی نمی رود..

می دانی خیلی سخت است که قبل از اینکه حرفی را بزنی آن حرف را ببری در فرمول فکر و ذهن و دانش و بینش خواننده یا شنونده و بعد یک چیزهارا به علاوه و منها کنی,و با این پیش زمینه که مذاق خواننده با کدام کلمات ارتباط برقرار میکند با استدلال اغراق بعضی چیزهارا ضرب کنی,کمی از بی نظمیها را مرتب کنی و سر و ته یک چیزهارا بزنی و نتیجه اش بشود یک تعداد کلمه دست و رو شسته ی زلف بر باد نداده ی شیکِ کت و شلوار پوشیده ی متبسمِ بینوا که دلشان میخواهد با همه دوست باشند,حتی با گره ابروهای تو..



می دانی از این حرفهای خوشگل کم پیدا نمی شود اما مساله اینجاست که نویسنده همیشه هم حوصله ندارد این همه کار کند :)


فقط اینکه؛

خوب باشیم..

جای دوری نمی رود..


اردیبهشت نوشت
  • اردیبهشت

واگویه ها

نظرات  (۶)

چه سکوت قشنگی :)
پاسخ:
تشکر میکنم
  • فرزانه شین
  • حسی که میگی تجربه کردم اردیبهشت جان و یاد جادوی سکوت فریدون مشیری افتادم که میگه سکوت مادر فریادهاست

    من سکوت خویش را گم کرده ام !

    لاجرم در این هیاهو گم شدم

    من که خود افسانه می پرداختم

    عاقبت افسانه مردم شدم !

     

    ای سکوت ای مادر فریادها

    ساز جانم ازتو پر آوازه بود

     تا در آغوش تو راهی داشتم

    چون شراب کهنه شعرم تازه بود.

     

    در پناهت برگ وبار من شکفت

    تومرابردی به شهریادها

    من ندیدم خوش تر از جادوی تو

    ای سکوت ای مادر فریادها!

     

    گم شدم در این هیاهو گم شدم

    توکجائی تا بگیری داد من؟

    گرسکوت خویش را می داشتم

    زندگی پر بود از فریاد من !

    پاسخ:
    زیبا بود فرزانه جانم.دست گلت درد نکنه.
    بعضی حرفها اگه به زبون بیان از ارزششون کم میشه چون هیچ واژه ای اونقدر قدرتمند نیست که هر حسی رو به تمام معنا توصیف کنه...و سینه ای که پر از حرفهای نگفته ست خیلی ارزشمنده. ..سکوت حتی معلم خوبی هم هست.جایی که  زبان خاموشه،چشمها و گوشها و تمام حواس در جهت  درک معنی واقعی اتفاقات بکار گرفته میشن
  • فرزانه شین
  • خواهش می کنم عزیزم...دقیقا همین طوره
    پاسخ:
    فدات
    چقدر قشششنگ نوشتی
    حیفه کم مینویسی
    من از اونام که از خمیازه تا خورو پف و مینویسم خخخخخخخ
    پاسخ:
    مرسی از نگاه قشنگت که همراه منه عزیزدل
    :)نه.شما دغدغه هاتو مینویسی و این خوبه.

    :)
    پاسخ:
    :)
  • زمستان ‌‌..
  • من از اون آدمهام که از خمیازه اول صبح تا خر و پف آخر شب رو مینویسم و این رو بر سکوت ترجیه میدم! و البته قضاوت شدن زیاد برام مهم نیست تو دنیای مجاز ! 
    پاسخ:
    نوشتن تحت هر شرایطی خوبه.و هیچ اشکالی هم نداره اگه فقط برای دل خودمون بنویسیم.منکر این موضوع نیستم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">