به نظرم خوب نباشه نسبت به تغییر کردنِ هر گوشه از زندگیت مقاومت کنی و با هر تغییری تا مدتها حس ناامنی از موقعیت جدید و حس دلتنگی برای موقعیت گذشته بهت دست بده

مثلا اینکه چندین سال ساکن یه خونه باشی و بعد بخوای بری یه جای دیگه..

مثلا اینکه دلبسته یه خواهر مجازی بشی و همه آینده های نیامده رو به حضورش گره بزنی و بعد برای همیشه بره.

مثلا اینکه وقتی کاج مطبقت خشک بشه افسرده بشی..

مثلا اینکه حتی وقتی گوشیت رو عوض میکنی دلت برای گوشی قبلی و خاطره هاش تنگ بشه..در این حد ریز و بی ارزش یعنی..

خوب نیست هی آویزون خاطره ها شدن..خوب نیست تو گذشته زندگی کردن...خوب نیست نصف عمرت به دلتنگی بگذره..خوب نیست دل بستن به اشیاء،به آدمهای رهگذر...خوب نیست مدام یه چیزی توی حال رو با یه چیزی تو گذشته مقایسه کردن و به نتایجی رسیدن.....زندگی مون در اسارت میگذره انگار..میتونه خوب باشه ولی نه تا این حد..

خوب نیست دل من..خوب نیست..بــــ فــــ هـــــ م..


+دل که سنگ و چوب نیست..و این دلبستگی های زمینی اتفاق است می افتد..

+ چه حرفها که درونم نگفته می ماند/خوش به حال شماها که شاعری بلدید