باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

باز می گردم..

تو مقصدم شدی و جاده،شوق مکث نداشت..

مشخصات بلاگ
باز می گردم..

عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود..


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.

یاد باد آن روزگاران

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

پیرزن مهربان محله را عمه خانوم صدا میکردند.با پسر و عروسش زندگی میکرد ،حدود 70 سال سن داشت اما  سرحال و قبراق بود.به گواهی خودش و عروسش سختی زیادی کشیده بود اما هربار کمر راست کرده و چون کوهی استوار بود.رد تازیانه روزگار را از خطوط چهره اش میشد خواند..گویی عمه خانوم با صبرش روزگار را از رو برده بود..
عمه خانوم موهایش را رنگ میکرد و ظاهرش مرتب بود.به قول معروف برای دل خودش زندگی میکرد..گاهی کفشهای پاشنه بلند ورنی میپوشید ،لباسهای به اصطلاح پلوخوری اش را می پوشید، از همیشه آراسته تر در کوچه قدم میگذاشت و با اهالی خوش و بشی میکرد.تمام طول کوچه را با غرور قدم میزد گویی دختر جوانیست که برای اهالی کوچه دلبری میکند.
با همان افکار کودکی ام مجذوب عمه خانوم میشدم و تا انتهای کوچه نگاهش میکردم و تق تق کفشهایش را میشنیدم ...
با تمام مهربانی اش اخم و عصبانیت زیادی هم داشت،گاهی اوقات که کسی ندانسته او را بی بی و امثالهم صدا میکرد،یا سر و صدای بچه های کوچه از حدی که بالاتر میرفت خشم عمه خانوم شعله ور میشد.با این حساب گاهی خودش همبازی آنها میشد و بچه ها از بودنش لذت می بردند.
عمه خانوم ساکن کوچه ای بود که چهارسال از کودکی ام در آن کوچه گذشت.

گاهی که فکر میکنم میبینم دنیای جوانهای امروز و جوانهای دیروز به راستی چقدر متفاوت است...عمه خانوم در آستانه 80 سالگی هنوز جوان بود و امروز جوانی را میبینم که 20 ساله نشده افکارش پوسیده اند.

و تمام آن خاطرات در آن کوچه جا ماند ..ساکنانش و یادهایشان کم کم به فراموشی سپرده شدند.. وهمین چندسال پیش بود که   شنیدیم عمه خانوم به رحمت خدا رفته..خدایش بیامرزد..

اردیبهشت

  • اردیبهشت

نظرات  (۲)

خدا رحمتش کنه...
چی شده و میشه که اینقدر زود پیر میشیم؟!
پاسخ:
وقتی درست در اوج جوانی که باید پر از تلاش و تکاپو و حرکت باشیم,پر از سکون و دلمردگی هستیم و زندگیمون رو پر از چیزهایی کردیم که ما رو حتی یک قدم به جلو نمیبره همین میشه دیگه..
پیر شدن مگه چیه؟همین که ترجیح بدی ما بقی زندگیت رو بسپری دست هر چه بادا باد و خودت نخوای مسیر زندگیت رو تغییر بدی میشه پیری.
  • فرزانه شین
  • خدا رحمتشون کنه...
    واقعا خیلی نکته ی قابل تاملیه این موضوع...
    چی شده که الان خیلی از جوان ها انقدر دل مرده شدن؟
    پاسخ:
    چون تفکراتمون عوض شده,باورهامون عوض شده,توقعاتمون تغییر کرده,گاهی بی هدف زندگی میکنیم,تنبلی میکنیم سستی میکنیم..جوونهای قدیم همیشه در حال تلاش و تکاپو بودن.زندگیشون پر از حرکت و پویایی بود,الان جوونها درگیر سکون و پوچی هستن,بی هدف زندگی میکنن.بی خیالی رو به دغدغه برای آینده و پویا بودن ترجیح دادن..و خیلی تبعات دیگه که مثل دونه های زنجیر به هم وصله و اتفاق میفته.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">