هر چند وقت یک بار بلند میشد و جوری از جلوی جمع رد میشد انگار که صاحب زیباترین چهره و قد و هیکل دنیاست
آستینش رو بالا زده بود و مدام با حرکت دستهاش النگوهاش رو تو چشم بقیه میکرد.

از لابلای حرفهاش با تلفن فهمیدم این اواخر 99 کیلو وزنش شده 92 کیلو..

مژه هاش بعد از تحمل لوازم آرایش چندین هزار تومانی به نیم سانتی متر هم نرسیده بود..

کرم فلان مارک و عطر و اسپری چند صدهزارتومانیش هم به چشم خیلیها نمی اومد..

اما با این حال تو دنیای عجیبش غرق بود..اونقدری که فخرفروشی بهش مزه کرده بود و کورش کرده بود واقعیت رو نمی دید..

واقعیت اما هیکلی بود که با لباسهای گرون و پرزرق و برق هنوز بی قواره بود
واقعیت چهره ای بود که پشت کلی آرایش همچنان زیبا نبود.
واقعیت برق النگوهاش نبود که برق بی فکری و ساده لوحیش بود..

چقدر سخته کلی طلا بهت آویزون باشه اما مغزت تهی و افکارت عقب مونده باشن.
چقدر سخته پز این رو بدی که فلان تومن صدقه دادی اما حواست نباشه فلان خانم فامیل با هر بار دیدن طلاهای تو حسرتهاش مثل زخم سر وا میکنه.
چقدر سخته کلی وسیله تو آشپزخونه داشته باشی اما ماهی یکبار هم برای همسرت غذا نپزی.
چقدر سخته تمام مدت رعایت همسرت رو نکنی و چیزهای رنگ و وارنگ ازش بخوای اما اونقدر بی فکر باشی که نفهمی چرا زندگی فلان آدم پر از خوشبختیه اما زندگی تو نیست..


«مِنْ اَیِّ شَیْء خَلَقَهُ»...خداوند انسان را از چه چیز آفریده؟!
مِنْ نُطْفَه خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ...او را از نطفه اى ناچیز و بى ارزش آفرید


بابت چی فخر می فروشی و مغروری آدم جان؟؟؟؟؟؟؟


................................................................................

+ من و یک دنیا عصبانیت بابت تحمل چنین آدمی

+ من و یک دنیا پوزش بابت واژه های عبوس و دست به چماق این پست