می توانستم گنجشک کوچکی باشم

از دست های هر کسی دانه بخورم

پشت هر پنجره ای بنشینم و روی هر درختی لانه کنم

می توانستم تنهایی ام را از تنم در بیاورم،زیبایی ام را بپوشم

خانه ای داشته باشم ...

می توانستم به شاخه ای بیندیشم

به چراغی دل ببندم

و ستاره ای را دوست نداشته باشم ...

اما نشد!

 

تو عشق بودی که آمدی

آسمانی که تو نشانم دادی بال و پرم داد

خورشیدی که بعد از تو درآمد روز دیگری بود 

 

لبخندها در قاب ها می میرند

پرنده ها در قفس

زندگی در تکرار

من اگر تو را نمی شناختم در خود می مردم!

 

تو کوه بلندی هستی که سر به هوایی ام را می شناسد!

تو آسمانم را نمی گیری

رویایم را نمی دزدی

در آغوشم می گیری واز ترس های من نمی ترسی ...

 

تو اینجایی

زیر گوشم زمزمه می کنی:

«ای پرنده ی غمگین، از بلندی نترس..روی همان قله ای که نشسته ای، بمان!

آسمانی در پیش است»

 

مهسا چراغعلی..از کتاب جنگل گریان